از عهد دیروز قرار براین بود که ،در آغاز چرخشِ به دور خورشید هوایِ خوش نگارُ...... زمینِ پر نگار، بهم بپیچندُ.... بهار بر دامان دشت گل کندُ..... بر سر پیمان با آفتاب بر زُلف شاخساران، شکوفه بنشاندُ.
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
درست است ، در فراز و نشیب این سالها ،روزگارم شبیه هم هستُ....صد تا "یکی بود و یکی نبود " مثل دیروزُ...امروز، بی آنکه به کلاغُ...خونهُ...رسیدن فکر کنند ،برای قصه ها ی فردایم صف کشیده اند .درست است
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی


برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
دریا به دست نمی دانم کجایِ جاده یِ مرگُ...... زندگی پرسه می زنمُ....قرار است پشت کدام خوابُ.... خیال آب بریزمُ.....خطُ.... خطوط نشسته بر چهره را کم رنگ تر کنم فقط می دانم ...در این روزهایی پر تکرارِ
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
می گویند: هر روز یک قصه دارد و هر روز یه شروع تازه می گویند :بی حرف پیش، هر روز دوباره داستان خود را زندگی کن می گویند:بی هیچ اگرُ.. امّا ، به بازی قصه ی فردا مباز می گویند:بی هیچ شاید و باید، نقشه ب
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
دلم گرفتهُ..... به نام تو خیال نمازِ آیات می خواند پ.ن:*-نقاشی اثر زیبای آقای احمد خلیلی فرد
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی